خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس (پەڕە 3)

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت یازده

” حیف که برادر محمد است؛ وگرنه با همان دوربین توی سرش می کوبیدم! آخه آدم چقدر می‌تواند، پر رو باشد؟ ” لبهایم را روی هم می فشارم. _علاقه ای به عکس گرفتن، ندارم. چند قدم سمت در برمی دارم، که جلویم را می‌گیرد. _ولی آخه چرا؟ _شما بگو چرا؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت ده

با بی حوصلگی کوله را روی میز کنارم گذاشتم و گفتم: _سیمین امروزم نیومد؟ نگار با قیچی پارچه گلبهی را برش داد و گفت: _بچه ش مریضه بردش دکتر. مادر پشت میز چرخ نشست و مشغول شد. اخم هایم در هم رفت. آهی کشیدم و با حرص لبهایم را روی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نه

رمان پرنسس

” واضح است؛ شاهین طرف چه کسی را می گیرد! به هر حال چیزی که به چشمش دیده بود، را باور می کند. امیدم ناامید می شود.” آبجی میمنت وارد اتاق شد و گفت: _دخترم، آقا شاهین گفت، بری، بالا اتاقش! با ترس و دلهره نگاه ملتمسانه ای به بهجت …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشت

رمان پرنسس

خودم را به محمد می رسانم و پشت سرش وارد اتاق شاهین می‌شوم. نگاه شاهین بین من و محمد می‌چرخد. درحالیکه چشم از محمد برنمی دارد، شمرده می‌گوید: _دلان!؟… لطفا چند لحظه بیرون باش … با محمد کار دارم. ناگهان ته دلم خالی می‌شود. ” تازه دو روز است، شاهین …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هفت

زهرخندی دلم را داغ می کند. خانه! آشناست؛ زمانی داشتیم. هم خانه و هم خانواده! اما حالا چه؟ کدام را دارم؟ خانه یا خانواده؟! لب پایینم می لرزد. پیامدش را می دانم، الان وقتش نیست. حتی اجازه ی خروج یک قطره اشک را نمی دهم. سرم را پایین می گیرم. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت شش

زیر چشمی به فائزه نگاه کردم، بنظر نمی رسد، از او آبی گرم شود. شاید بشود روی کمک آبجی میمنت حساب کرد. _حالا چیکارم داشتی؟ با فکر و پریشانی از جریان رفتن شهربانو، به کل از بهجت خانم یادم رفته بود. _بهجت خانم بالشت خودشون رو می خوان. با هم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت پنج

_می خوام یه کاری برام بکنی. در واقع ازت کمک می خوام. خیلی زود جوابم را گرفتم. محبتش از روی ترحم نبوده، همه چیز مقدمه ای برای رسیدن به مقصدش بود. _می خوام با مادر حرف بزنی، راضیش کنی، بریم ویلا. راست گفتن: ” سلام گرگ بی طمع نیست“ _من؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهار

می دانستم دردش چیست؟ پست فطرت نگران خودش بود که زندگی شخصی اش پیش کارمندانش لو نرود. در را کوبید و رفت. بلافاصله رفتم با شهربانو تماس گرفتم امروز چندساعتی جای من بیاید. اولش بهانه آورد که نمی توانم کارم زیاد است و… اما با کلی زبان بازی بالاخره برای …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سوم

رفتم سر یخچال و دسته سبزی که لای روزنامه از دیروز مانده بود را بیرون کشیدم و نشستم به پاک کردن که یکهو چشمم به آگهی افتاد. برق حقوق ماهیانه دو میلیون تومان چشمم را زد. تاریخ روزنامه دو روز پیش را نشان میداد. پریدم سمت تلفن و شماره موبایل …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت دوم

کنترل صدایش را از دست داد. شانه ام را گرفت و داد زد: _معلوم هست چته؟ این چرت و پرتا چیه میگی؟ کدوم انتخاب؟ کدوم تصمیم؟ اصلا با اجازه کی از طرف من تصمیم می گیری؟ محض اطلاعت یه طرف این رابطه منما! این شد دوبار! در مدتی که برای …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت یک

  شیر آب کنار حوض را باز کردم و با اکراه افتادم به جان لکه های خون روی لباس و تمام حرصم را سرش خالی کردم. سر چرخاندم. روی پله ی دوم نشسته و سرش را پایین انداخته بود. سمتش براق شدم: _آخه تو مگه فردا امتحان نداری؟… دعوا کردنت …

بیشتر بخوانید »