خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 10)

رمان آنلاین

رمان خاطره/پارت هفده

از موهایش می‌گیرد و پرتش می‌کند داخل. آذر نقش بر زمین با صدای بلندی داد می‌زند: _وحشی…غلط می‌کنی منو حبس کنی اینجا. به تو چه من چه غلطی می‌کنم. به ‌ سمتش می‌روم و می‌خواهم زیر بازویش را بگیرم که نامدار مهلت نمی‌دهد. دوباره موهای رنگ شده اش را بین …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت شانزده

خودم هم نمی فهمم، چطور تا اتاق می دوم! در را پشت سرم می بندم و پشتم را به آن تکیه می دهم. آنقدر نفس نفس می زنم، تا بالاخره ضربان قلب هراسانم به آرامش می رسد. آخرین نفس را محکم و پرصدا فوت می کنم و تازه می فهمم؛ …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت ده

➖به صورتم حالت درد مندی دادمو با یه بغض ناراحت کننده گفتم: -مگه من جذامی ام که اینجوری پیف پیف اه اه راه انداختی!؟؟؟ زشتم ؟بدقیافه ام!؟ خرابم!؟ هااان!؟ چی ام که عارت اومد!؟؟؟ تنه ای به شونه اش زدمو از کنارش ردشدم.درد داشت همسایه آدم تو همه کار دخالت …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت شانزده

  جوابی به او نمی‌دهم؛دست برنمی‌دارد: _با شمام جان‌جان خانوم! تمام حرصم را در دلم نگه می‌دارم تا اگر زنده رسیدیم با دست‌های خودم خفه‌اش کنم. _چه خوب دیگه نمی‌ترسی پس… و سرعتش از آن سرعت سرسام آوری که داشت هم بالاتر می‌رود و بیشتر از قبل ماشین را کج …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت نه

رها چنان جیغی کشید که ترسیدم! با خوشحالی به سمت مادر و پدرش رفت و هردویشان را در آغوش گرفت.آنقدر خوشحال بود که فراموش کرده بود کجا هست! لبخندی از خوشحالی اش بر لب هایم نشست. بی توجه به نگاه های خیره ی بهنام،با قدم هایی بلند به سمتم آمد.روبه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت پانزده

صورتم را عقب می کشم و در مقابل شهربانو جا خالی می‌دهم. _الله اکبر! آخه دختر بدون باند که نمیشه. کودک پنج ساله ی درونم مصرانه پا بر زمین می کوبد. ابرو در هم می کشم. _عمرا اگه بذارم اون پارچه بدبو رو به صورتم بزنی! _پارچه چیه؟ اینا گاز …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج اقا/پارت نه

➖به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.باورم نمیشد آمین این لبها رو بوسیده باشه! هر دم و هر لحظه که بهش فکر میکردم احساس خوشایندی از نوک پام تا فرق سرم جریان پیدا میکرد. اینهمه دختر خوشگل و پولدار اینجا در رفت و آمد بود ولی اون منو بوسید! معنیش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت پانزده

  نگاهش هم دنبال قدم‌های دختر‌ها پیش می‌رود و با لبخند محوی کنج لبش گازی به گوجه سبز می‌زند و نگاهشان می‌کند. _اون مانتو مشکیه عجب چشایی داره! سری با تاسف تکان می‌دهم و می‌گویم: _واسه همین امثال شماهاست که دخترا جرئت تفریح کردن ندارن! نگاهم می‌کند: _خودش میخاره نفهمیدی؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهارده

لبخندی روی لبم می‌آید،دیگر نمی‌دانم چه بگویم!چند لحظه‌ای سکوت بینمان حکم‌فرماست و او سکوت را می‌شکند: _می‌گم جان‌جان خانوم… نفسی با حرص فوت می‌کنم و می‌گویم: _اسم من جانانه! _همون که تو گفتی،می‌گم که… این بار منم که حرفش را قطع می‌کنم: _همون که تو گفتی نه،جانان…تکرار کن! شیطنت وارد …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهارده

به ویلا می رسم. خیلی وقت است، هوا تاریک شده. نگاهی به گوشی ام می اندازم. شارژش تمام و خاموش شده است. خستگی و ضعف شدید، می خواهد؛ چشمانم را مغلوب خواب کند. به جز دیوارکوب ها بقیه چراغ ها خاموش هستند. سلانه سلانه از کنار نشیمن می گذرم. با …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیزده

_که این طور،بازم بره خداروشکر کنه تو اگه بدونی من توی تهران چه چیزایی که ندیدم. در حالی که سیب پوست می‌کنم سری با تاسف تکان می‌دهم: _وضعیت اونم سخته پیمان.توی خونه ی باباش از گل نازک‌تر بهش نمی‌گفتن حالا اسیر مردی شده که هر روز آزارش می‌ده! سرش پایین …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیزده

با غرور و لجبازی پا فشاری می کنم: _نه نمی تونم، قبول کنم. من یه دختر مستقلم و نیازی به ترحم ندارم. کیفم را برمی دارم و با شتاب از اتاق بیرون می زنم. پشت سرم می آید. _صبر کن دِلان! بچه بازی رو بذار کنار! هیچ ترحمی در کار …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هشت

  ➖پشت سر حاج بابا از پله ها پایین اومدم.ذکر میگفت و دونه های تسبیح رو یکی کنار میزد. ناخنمو لای دندونام گذاشتمو عصبی و مضطرب شروع به جویدنش کردم. محال بود بابا محل کارمو ببینه و بعد از این اجازه بده به سرکار رفتن حتی فکر کنم! قبل بیرون …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت دوازده

  نفس بریده از ورزش سر صبحم به سمت مسافرخانه قدم بر می‌دارم؛یک روز نگذشته دلم برای هوای گرگان لک می‌زند،این شهر پر از دود و آلودگی با این هوای گرفته جای مناسبی برای من نبود. بطری آب معدنی را از جیب سویشرت خاکستری رنگم بیرون می‌کشم و آبش را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت دوازده

چشمانش توضیح بیشتری می طلبند. _اون خیاط ماهریه. کنارم می‌نشیند. کنجکاوانه نگاهم می‌کند. _یعنی هم مادرت خیاطی می کنه و هم تو کمک خرج خانوادتی!؟ انعکاس بلند ضربان قلبم در سرم می پیچد. بی رحمانه ناخن انگشت سبابه ام را کنارانگشت شستم فرو می‌کنم. فشار لبهایم روی هم خطی صاف …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفت

زمان دختر حاج آقا

  ➖پوزخند محوی زد و انگار که چیز خنده داری شنیده باشه، سمت سالن مردونه رفت و گفت: – اونقدرا هم مهم نیستی! دمغ و کنف نشدم چون از آدم تلخ بیتفاوتی مثل اون انتظار بیشتری نداشتم.ریز خندیدم و چایی رو مزه مزه کردم. پسر جالبی بود و حقیقتا ازش …

بیشتر بخوانید »