خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 2)

رمان آنلاین

رمان پرنسس/پارت سیو دو

لحظه ای سکوت می کند و دستش روی کبودی صورتم نوازش وار می نشیند. _می دونستم گوشه گیری. اما باید می فهمیدی من پدرتم و اینجا خونه تو هم هست. نمی توانم از چشمان سرخ و آبدارش چشم بگیرم. _و هیچ دختری نباید اینجوری پدرش رو ترک کنه! احساساتم به …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو پنج

نگاه معناداری بین مان رد و بدل می‌شود؛ معلوم است به خاطر قضيه‌ی خواستگاری امید آقاجان هنوز از پارسا ڪدورت دارد و چه قدر بد ڪه با این حرف آقاجان بحث امید باز می‌شود. _آره. به نظر منم لازم نیست یه عمر جز خانوادمون دونستیمش آخرشم جانان و واسه ڪی …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوازده

  سرتو بیار جلوتر داری اونجا چه غلطی می کنی؟ بهم نگاه کرد و گفت _ هنوزم جلوی من تاب و توان از دست میدی پس اینقدر نگو که فراموشت کردم باشه ؟ تا خواستم جوابشو بدم به طبقه مورد نظر رسیدیم و از آسانسور بیرون اومدیم کنار در روی …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت یازده

  سوزشی که داشتم برام مهم نبود مهم نبود دستم سوخته این مهم بود که کیمیا داره با نگاهش شوهرمو رو قورت میده رو به اهورا گفتم برو لباستو بپوش من حالم خوبه اهورا اما دستم و زیر آب سرد گرفت و گفت _وایسا اول کمی خنک بشه الان میرم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت چهارده

  دخترخالش با غیض نگاهمون کرد و رفت پایین و شاهرخ دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت: بعدا ب خدمتت میرسم. نیشم وا شد و لبخند پیروزمندی زدم و باهم رفتیم پایین. سه خانوم میانسال همسن و سال مامان شاهرخ بودن و چهارتا دختر جوون و دوتا پسر جوون …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیوسه

  فربد تا تهش را می‌خواند: _فهمیدم داداش.طرف خانوادش گیرن خودشم پا نداده بهت می‌خوای اینجوری به دستش بیاری!چون تو امیدی کسی حق نه گفتن به تو رو نداره. لبخند محوی کنج لبش می‌نشیند: _خوب منو شناختی سگ پدر. فربد در حالی که جام خودش را پر می‌کند ادامه می‌دهد: …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت ده

  به حرفی که اهورا زده بود فکر کردم حق با اون بود اون بعدا هم می تونست برای ما دردسر درست کنه اما من چیکار میتونستم بکنم تا جلوشو بگیرم ؟ که نتونه به من و خانوادم آسیبی بزنه …. اهورا وقتی از خواب بیدار شد منو بیدار نشسته …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سی

  ناله می زنم. _با من کاری نداشته باش! رد گازش را می بوسد و نفس های داغش را روی پوست گردنم رها می کند. _کاریت ندارم. و اینبار گردنم تحت آماج بوسه های داغ و پر حرارتش قرار می گیرد. بازویش را چنگ می اندازم. _نکن لعنتی! نکن! _بگو …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت نه

  عزیز دلم نمیشه این بچه دیگه جون داره نمیتونی جونشو بگیریم و بعدشم باز این کار بخواهیم انجام بدیم. باید یک دوره طولانی مدت بینش فاصله بیفته نمیشه که … برای اینکه این بچه به وجود بیاد کلی هزینه شده. وا رفته به کیمیایی که لبخند پیروزی روی لباش …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت سیزده

  با نفس نفس از روم بلند شد و خودشو پرت کرد کنارم. گلوم خشک شده بود و سوزش میکرد. چهار ساعت و نیم بود که رابطه داشتیم و باورم نمیشد که خسته نشده بود، دوبار ازش پرسیدم قرصی چیزی خورده و در جواب گفت نمیدونستم که تو لخت تو …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو دو

لال شدنم عصبی‌اش می‌کند که این طور می‌غرد: _بیا پایین!می‌خوام ببینم چه مرگته که خفه خون گرفتی ! می‌رفتم تا با دیدن چشم‌هایم تا عمق وجودم را بخواند؟ می‌رفتم تا باز هم مسخره‌ام کند و برایم نقشه بکشد؟ می‌رفتم تا این‌بار به گوش آقاجانم برساند و رسوایم کند؟ نفس می‌کشم.عمیق …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هشت

  از شنیدن این حرف مونس به سمت باباش رفت و پرسید _ یعنی چی یعنی بابایی ؟ یعنی منم مثل دوستام منم می خوام خواهر برادرداشته باشم ؟ اهورا روی صندلی نشست و مونس و روی پاش نشوند و گفت _آره عزیز دلم مثل همونا قراره یه نی نی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو یک

در را می‌بندم و ناامید نفسم را در هوا رها می‌کنم؛ شروع به قدم زدن می‌کنم‌؛حرف‌هایشان آزارم داد اما حقم بود شنیدن: _ما تو رو عین دخترمون دونستیم. پری عقل نداشت تو که عاقل بودی چرا یک کلمه نگفتی؟میدونی من تو این مدت بی خبری از پرینار چی به حال …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو نه

آخرین گوجه را خرد می کنم که صدای موسیقی در فضا منتشر می‌شود. انقدر غرق کارم بودم که متوجه رفتن ویلیام نشدم. گردن می کشم و دنبالش می گردم. با حلقه شدن ناگهانی دستانش از پشت به دور شکمم قلبم می ایستد و هین بلندی می کشم. چاقو را از …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت آخر

بهار با ذوق همراهی ام می کرد و ذوق زده می خندید. با خوردن قطرات باران به دستم متوجه شدم، سیلی در راه است. اما چه بهتر از این؟! باید سیلی می آمد و عشقی که بینِ من و رها بود را جمع می کرد و به یک باره پخش …

بیشتر بخوانید »