خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 4)

رمان آنلاین

رمان استاد من/فصل دو پارت سیزده

  با نفس نفس از روم بلند شد و خودشو پرت کرد کنارم. گلوم خشک شده بود و سوزش میکرد. چهار ساعت و نیم بود که رابطه داشتیم و باورم نمیشد که خسته نشده بود، دوبار ازش پرسیدم قرصی چیزی خورده و در جواب گفت نمیدونستم که تو لخت تو …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو دو

لال شدنم عصبی‌اش می‌کند که این طور می‌غرد: _بیا پایین!می‌خوام ببینم چه مرگته که خفه خون گرفتی ! می‌رفتم تا با دیدن چشم‌هایم تا عمق وجودم را بخواند؟ می‌رفتم تا باز هم مسخره‌ام کند و برایم نقشه بکشد؟ می‌رفتم تا این‌بار به گوش آقاجانم برساند و رسوایم کند؟ نفس می‌کشم.عمیق …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هشت

  از شنیدن این حرف مونس به سمت باباش رفت و پرسید _ یعنی چی یعنی بابایی ؟ یعنی منم مثل دوستام منم می خوام خواهر برادرداشته باشم ؟ اهورا روی صندلی نشست و مونس و روی پاش نشوند و گفت _آره عزیز دلم مثل همونا قراره یه نی نی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو یک

در را می‌بندم و ناامید نفسم را در هوا رها می‌کنم؛ شروع به قدم زدن می‌کنم‌؛حرف‌هایشان آزارم داد اما حقم بود شنیدن: _ما تو رو عین دخترمون دونستیم. پری عقل نداشت تو که عاقل بودی چرا یک کلمه نگفتی؟میدونی من تو این مدت بی خبری از پرینار چی به حال …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو نه

آخرین گوجه را خرد می کنم که صدای موسیقی در فضا منتشر می‌شود. انقدر غرق کارم بودم که متوجه رفتن ویلیام نشدم. گردن می کشم و دنبالش می گردم. با حلقه شدن ناگهانی دستانش از پشت به دور شکمم قلبم می ایستد و هین بلندی می کشم. چاقو را از …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت آخر

بهار با ذوق همراهی ام می کرد و ذوق زده می خندید. با خوردن قطرات باران به دستم متوجه شدم، سیلی در راه است. اما چه بهتر از این؟! باید سیلی می آمد و عشقی که بینِ من و رها بود را جمع می کرد و به یک باره پخش …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو هشت

_دیگه سفارش نکنم. این چند روز با ویلی کنار میای و تمریناتم انجام می دی! ” با اینکه بودن با لیزا را ترجیح می دادم اما بعد از یک بحث اساسی به علی قول دادم از ویلیام حرف شنوی داشته باشم. ” بی حوصله چشمانم را می بندم. با جدیت …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/ پارت سی

دختر حتی با وجود کفش‌های پاشنه ده سانتی باز هم مجبور است برای بردن دهانش زیر گوش امید روی پنجه‌ی پا بأیستد. حتی بوی سیگار و الکل هم مانع رسیدن بوی عطرش به بینی امید نمی‌شود. با آن صدای جذابش کنار گوش حرف می‌زند: _شما که ده دقیقه هم نمی‌شه …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هفت

  _من کی دروغ گفتم! بپرس چیزی که میخوایو _ وقتی رفته بودیم کیش کیمیا اونجا بود درست توی هتلی که ما بودیم وقتی دیدمش مثل دیوونه ها شدم با خودم فکر کردم حتما توبه کیمیا گفتی که اونام بیان اونجا . اون اتفاق که افتاد اگه حواسم پرت شد …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت هجده

در همان حال گفتم: _باید یه سر برم خونهی قبلی برای تحویل سفارشها… اگه دیر کردم بیا اونجا دنبالمون. صدای خانمی که آرمان را پیج میکرد آمد. آرمان با کمی مکث گفت: _باشه، مراقب خودتون باشید. لبخندی زدم و گفتم: _تو هم همینطور. تا آمدم تماس را قطع کنم، آرمان …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو هفت

قبل از تکان لب هایم به سرعت در آغوشش گم می شوم. _ببخشید فرشته کوچولوی من! معذرت می خوام! ” هنوزم نمی فهمم دلیل اعتراض علی به تنهایی ام چیست!؟ ” درحالیکه خواب از چشمانم فراری ست و برای ذره ای خواب لَه لَه می زنم با بی حالی لب …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستوشش

هنوز به اتاقش نرسیده ایم که لیزا با مردی میانسال و قد بلند و لاغر به طرف ما می آید. علی با روی باز از او استقبال می کند. _هی جَک! صمیمانه یکدیگر را در آغوش می کشند و علی مرا به جک معرفی می کند: _دلان اواخر کارآموزیش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو نه

  * * * * * پری را می‌بینم که حاضر و آماده به سمتم می‌آید؛دمبل‌ها را کنار می‌گذارم و با نفسی بریده صاف می‌نشینم. عرق نشسته روی گردنم را با حوله‌ خشک می‌کنم و می‌پرسم: _کجا میری؟هنوز که خیلی زوده! جوابش تکانم می‌دهد: _می‌خوام امید و ببینم!الان میاد… امید …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت دوازده

اروم سرشو اورد بالا و خیره نگاهم کرد با غیض کمرمو فشرد که داغ شدم با لحن داغی زیرگوشش گفتم: گرممه شاهی. با اخم غلیظی رو به دامون گفت: شما اینجا چیکار میکنی؟ دوتا بادیگارداش همراهش بودن. با لبخند برای جفتشون دست تکون دادم و با همون لحن داغون گفتم: …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت شش

  مونس و زمین گذاشت رو بهش گفت: _ برو بابایی برو بازی کن من با مامانت حرف بزنم. به صورتش زیاد نگاه نمکردم تا صورتم رو نبینه اما اون به سمتم اومد و انگشتش را زیر چونم گذاشت و سرمو بالا گرفت و گفت: _ مونس گفت مادرم اینجا …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو هشت

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه‌ی شب است که عزاداری آخرین شب قدر هم تمام می‌شود. در این سه شب،فقط امشب پایم را در این مراسم گذاشتم و دو شب دیگر در زیرزمین کمک می‌کردم. آخر خاندان رستمی معتقد بودند کار را به دست دیگران بسپارند ثوابش از بین …

بیشتر بخوانید »