رمان دخترحاج آقا/پارت سیزده

  وقتی حس کردم ماشین از حرکت ایستاده سرم رو بلند کردمو دست از ور رفتم های بیخودی با ناخنهای یک درمیون شکسته ام برداشتم.زیرجلکی بهش نگاه کردم…از کیف پولش کارتی بیرون کشید و بعد از ماشین پیاده شد و سمت یه مغازه ی کوچیک که همون اطراف بود رفت…از …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نوزده

سرم را پایین می‌گیرم و با فاصله کنار مادربزرگ می نشینم. حتی جرأت ندارم عکس العمل علی را ببینم. زیر چشمی به مادر که چادرش را کمی جلوتر می کشد، نگاه می‌کنم. _والا دلان گفته بود پرستار سالمند شده. تعجب کردم گفتین، برای شرکت شما کار می کنه. علی نیم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نوزده

صدای قدم‌های آشنایش را که می‌شنوم پتو را روی سرم می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. در باز می‌شود،صدای نزدیک شدن قدم‌های آشنا و محکمش را می‌شنوم. حضورش را که کنارم حس می‌کنم پتو را از سرم کنار می‌زنم و می‌خواهم بلند شوم که دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و وادارم …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج اقا/پارت دوازده

  ➖بیحالتر و تنبلتر از اونی بودم که بخوام بلند بشمو اوضاع رو چک کنم واسه همین با همون چشمای بسته پامو بلند کردمو یه لگد به پهلوی یلدا زدمو گفتم: -بلند شو…فکر کنم یکی اومده داخل…. یلدا که مثل خرس لم داده بود رو کاناپه و جم نمیخورد حتی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هجده

  لب‌هایم را روی هم می‌فشارم.انگار از آن ته های دلم انتظار جواب دیگری از او داشتم. آدرس مسافرخانه را برایش می‌گویم و در آخر اضافه می‌کنم: _بهش نگفتم بعد از اون ماجرا دیدمت.تو هم بهش نگو… لطفا! حس می‌کنم همان لبخند تمسخر آمیز کنج لبش می‌نشیند. _اوکی عزیزم.مسئله‌ی خصوصی …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت ده

آرمان گفته بود استراحت ضروری است. ایستادم و دستش را گرفتم: _پس بریم کیک بخوریم. پدر و مادرم هم تمام این ۴ روز را اینجا بودند. گویا تازه یادشان افتاده بود نوه ای دارند که به مراقبت و توجه نیاز دارد! به هال که رفتیم، پدر و مادرم نگاهشان را …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج/پارت یازده

➖صدای چرخوندن کلید توی قفل در که به گوشم رسید فورا موهامو زیر شال قرمز رنگم پنهون کردمو رو به بهزاد که همچنان درحال مزه پرونی بود گفتم: -هیس هیس هیس! لال شو و برو یه جا دیگه بشین! من پریدم تو آشپزخونه و بهزاد هم با یه پرش فوق …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون پشت عوض کنی! کاملا رنگ به رنگ می شوم! با خجالت نگاهم را می دزدم. _ممنون همینجوری راحتم! _خب پس کلاهت رو بده! می ذارم توی وسایلم. کلاهم را برمی دارم و به سامان می …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هفده

از موهایش می‌گیرد و پرتش می‌کند داخل. آذر نقش بر زمین با صدای بلندی داد می‌زند: _وحشی…غلط می‌کنی منو حبس کنی اینجا. به تو چه من چه غلطی می‌کنم. به ‌ سمتش می‌روم و می‌خواهم زیر بازویش را بگیرم که نامدار مهلت نمی‌دهد. دوباره موهای رنگ شده اش را بین …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت شانزده

خودم هم نمی فهمم، چطور تا اتاق می دوم! در را پشت سرم می بندم و پشتم را به آن تکیه می دهم. آنقدر نفس نفس می زنم، تا بالاخره ضربان قلب هراسانم به آرامش می رسد. آخرین نفس را محکم و پرصدا فوت می کنم و تازه می فهمم؛ …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت ده

➖به صورتم حالت درد مندی دادمو با یه بغض ناراحت کننده گفتم: -مگه من جذامی ام که اینجوری پیف پیف اه اه راه انداختی!؟؟؟ زشتم ؟بدقیافه ام!؟ خرابم!؟ هااان!؟ چی ام که عارت اومد!؟؟؟ تنه ای به شونه اش زدمو از کنارش ردشدم.درد داشت همسایه آدم تو همه کار دخالت …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت شانزده

  جوابی به او نمی‌دهم؛دست برنمی‌دارد: _با شمام جان‌جان خانوم! تمام حرصم را در دلم نگه می‌دارم تا اگر زنده رسیدیم با دست‌های خودم خفه‌اش کنم. _چه خوب دیگه نمی‌ترسی پس… و سرعتش از آن سرعت سرسام آوری که داشت هم بالاتر می‌رود و بیشتر از قبل ماشین را کج …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت نه

رها چنان جیغی کشید که ترسیدم! با خوشحالی به سمت مادر و پدرش رفت و هردویشان را در آغوش گرفت.آنقدر خوشحال بود که فراموش کرده بود کجا هست! لبخندی از خوشحالی اش بر لب هایم نشست. بی توجه به نگاه های خیره ی بهنام،با قدم هایی بلند به سمتم آمد.روبه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت پانزده

صورتم را عقب می کشم و در مقابل شهربانو جا خالی می‌دهم. _الله اکبر! آخه دختر بدون باند که نمیشه. کودک پنج ساله ی درونم مصرانه پا بر زمین می کوبد. ابرو در هم می کشم. _عمرا اگه بذارم اون پارچه بدبو رو به صورتم بزنی! _پارچه چیه؟ اینا گاز …

بیشتر بخوانید »