رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفده

با شنیدن این خبر خوشحال شدم وازشدت خوشحالی گریه هام بیشتر شد و تبدیل به هقهق شد.. میون هق زدن میخندیدم… همزمان ازندا می پرسیدم! _زنده اس؟ توروخدا راست میگی ندا؟ پسرم سالمه؟ نفس میکشه؟ نقض عضو که نداره؟ _نه قربونت برم بخدا صحیح وسالمه! روی زمین نشستم وبا گریه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سی

  با این حرفم خفه خون گرفت و سرشو انداخت پایین و بعد لحظه بحث و عوض کردم: _خوب بیخیال. چیکار میکنی خودت؟ چطور شد از استاد دانشگاه بودن رسیدی به قاچاق مواد؟ خنده ی مصنوعی کرد: _زندگیه دیگه! خندیدم و یه قلوپ از نوشیدنیم و خوردم: _یعنی نمیخوای جواب …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو شانزده

ندا با حسرت آهی کشید و گفت: _من فکرمیکردم چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی! ای کاش میشد همه چی رو کنترل کرد تا هیچ عاشقی به این حال گرفتارنشه! _حماقت کردم.. خودم با دست های خودم دونه به دونه پایه های زندگیمو از ریشه خراب کردم و زندگیمو روی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو پنج

دانه ای اشک روی صورتم می افتد. ناخودآگاه در تصوراتم صحنه ای مجسم می شود که درِ حمام را باز می کنم و همان پرستار با سُرنگش سمتم حمله ور می شود. مستأصل با نگاهی سریع روی میز و اطرافم به دنبال وسیله ای برای دفاع از خود می گردم. …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/پارت بیستو شش

دستم روی شکمم گذاشتم و آهسته سومین بچه مون رو نوازش کردم و گفتم دعا کن دعا کن برادرت سالم به دنیا تنها خواستم همین بود گوشیش رو با خودش نبرده بود برای همین نمی تونستم باهاش تماس بگیرم به راحیل زنگ زدم و جریان گفتم بهش خبر دادم که …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو نه

  با بدبختی خداحافظی کردم و‌گوشی و انداختم کنار که با حرص نگاهم کرد. با خنده چنگی به موهای خوش حالت خرماییش زدم: _چته تو دیوونه؟ با نفس عمیقی که معلوم بود از حرصه گفت: _یادت نره ایسان به این پسره چراغ سبز نشون بدی و بخوای دورم بزنی من …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/پارت بیستو پنج

با شنیدن این خبر مینا کمی گرفته شد اما به سمتم اومد و منو بغل کرد و گفت _خوشحالم که بهترین تصمیم گرفتی با اینکه میدونم با رفتن تو باز برمیگردم به اون تنهایی سابق و این خونه خیلی دلگیر میشه … دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندمش عزیزم نمیرم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو هشت

وحشیانه خودشو بهم میکوبید و‌ من از لذت طولانی که بهم داده بود نای حرکت و ناله کردن نداشتم لعنتی خستگی ناپذیر بود. ناله های ارومی میکردم‌ و یهو با حس دستاش که روی بهشتم نشست و‌حرکت سریعش باعث شد جیغ بلندی کشیدم و همونطور که دستشو تکون میداد ضرباتشم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو چهار

همین که صدای بسته شدن در به گوشم می رسد خوشحال از پایان انتظارم نیم خیز می شوم. اما آه از نهادم بلند می شود وقتی به جای محمد، زن پرستار را می بینم. صبح بخیر گفتنش از پشت ماسک جلوی دهانش را به سختی تشخیص می دهم. بنظر کمی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پانزده

وقتی دید قصد برگشتن ندارم کلافه شد و با کلافگی چنگی به موهاش زد وادامه داد: _الان گفتن حرف های ما هیچ فایده ای نداره که! منم مردم.. من هم تواین شرایط قرار گرفتم و میدونم که اون بنده خدا الان حرف هیچکس رو باور نمیکنه و فقط چیزایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

ندا_ عزیزم این که غصه نداره.. اتفاقا به نظرمن خیلی کم وزن اضافه کردی.. همه ی زن هایی که اونجا بودن بالای ۱۵ کیلو رفته بودن.. اصلا غصه نخوریا.. بعدزایمان اثری ازش نمی مونه قول میدم! خلاصه تا به خونه رسیدیم بحث اضافه وزن من ادامه داشت و یه جوری …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو هفت

  لبام و‌جمع کردم: _عه اخبار و یبار میگن! با بدجنسی گفت: _پس اخبار و یبار میگن؟ با شیطنت نگاهش کردم: _آره. یهو دوتا دستمو قفل کرد و انگشتاش و روی پهلو و شکمم حرکت داد که جیغ بلندی کشیدم و بلند خندیدم. با جیغ و خنده خودمو به شدت …

بیشتر بخوانید »