رمان پرنسس/پارت سیو سه

_ادوارد؟ حواسش نیست یا شاید از موسیقی سرسام آور صدایم را نمی شنود. بازویش را می گیرم و اینبار بلند تر می گویم: _ادوارد خوبی؟ نگاهم می کند. از زهرخندش تا ته قضیه را می خوانم. مست و پاتیل لب می زند: _آره. خوبم… خوبم. کمکم می کنی برم بیرون؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت هفده

  اومد سمتم و محکم فکمو‌گرفت توی دستم و‌گفت: خفه شو زن دامون، تا دهنت گشادت و باز نکنی و حرف نزنی بدتر ازینا بهت میگم. محکم زدم زیردستش و گفتم: غلط میکنی. اخم غلیظی کرد و با جدیت گفت: چی زر زدی؟ با لجبازی گفتم: همین که شنیدی. یه …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو هفت

  تماس را وصل می‌کند و موبایل را به سمتم می‌گیرد. بی مخالفت موبایل را از دستش می‌گیرم و هنوز حرف نزده‌ام صدای عصبی آذر را می‌شنوم: _خواهرم و کجا بردی هان؟ برعکس او من آرام جواب می‌دهم: _منم آذر. عصبانیتش بیش‌تر می‌شود: _این چه کاری بود کردی تو؟به من …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت چهارده

  _دوباره لباساتو سرجاشون گذاشتم میتونی بری تو اتاقت اما کیمیا نگاهی به سر تا پای ما انداخت خودشو نزدیکه ما کرد و گفت _ خوب به این عشق عاشقیتون برسین یه چیزی داره بهم میگه که عمر زیادی از این عاشقی تون نمونده… تا خواستم جوابشو بدم از کنارم …

بیشتر بخوانید »

*اطلاعیه*

سلام به همگی دوستان عزیزم قبل توجیه همه حرفا مشکلاتی این مدت پیش اومده بود از همگی معذرت میخوام و بابت صبرتون از همتون خیلی ممنونم و باید بگم علت نبودم تو این مدت اول مشکلات سیستمی بود که برامون پیش اومد متاسفانه که بعد از حل کردن مشکل من …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت سیزده

  درست یادمه اولین رابطم با کیمیا چه روزی بود و چه اتفاقی افتاد کیمیا یه دختره ۲۰ ساله بود که حتی از اسم رابطه می ترسید اما من به قدری عاشقش بودم که نمی تونستم ازش بگذرم فکر می کردم اگه جسمش مال خودم کنم دیگه همه چیز تموم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو شش

با صدای مامان از فکر بیرون می‌آیم: _مجید آقا هم اومدن؟اگه اومدن بگو بیان داخل! لبخند از لب ‌های آذر پر می‌کشد و جدی‌ می‌شود: _نه تنها اومدم. نامدار با غضب نگاهش را قفل روی آذر کرده.نگرانی در چهره‌ی مامان موج می‌زند. آذر شده همان آذر… با همان مانتوی کوتاه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت شانزده

  با بغض نفسم و حبس کردم و بی حواس رو به بارانا با لحن لرزون گفتم: چی میخوای اینجا؟ بارانا با عشوه گفت: خودشون دنبال من فرستادن عزیزم. با مردمکی که از بغض دو دو میزدبه شاهرخ نگاه کردم که با نیشخند گفت: ایشونو میشناسی آیسان؟ اب دهنمو بزور …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس گفت: دیدی گفتم اخرش تستت میکنم ببینم خوشمزه ای یا نه؟ بی اختیار خندم گرفت. خیره به لبخندم بود و ادامه داد: باید بگم که مزت بد نبود، اگه رژ نزنی بهترم میشه. چشم غره …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو دو

لحظه ای سکوت می کند و دستش روی کبودی صورتم نوازش وار می نشیند. _می دونستم گوشه گیری. اما باید می فهمیدی من پدرتم و اینجا خونه تو هم هست. نمی توانم از چشمان سرخ و آبدارش چشم بگیرم. _و هیچ دختری نباید اینجوری پدرش رو ترک کنه! احساساتم به …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو پنج

نگاه معناداری بین مان رد و بدل می‌شود؛ معلوم است به خاطر قضيه‌ی خواستگاری امید آقاجان هنوز از پارسا ڪدورت دارد و چه قدر بد ڪه با این حرف آقاجان بحث امید باز می‌شود. _آره. به نظر منم لازم نیست یه عمر جز خانوادمون دونستیمش آخرشم جانان و واسه ڪی …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوازده

  سرتو بیار جلوتر داری اونجا چه غلطی می کنی؟ بهم نگاه کرد و گفت _ هنوزم جلوی من تاب و توان از دست میدی پس اینقدر نگو که فراموشت کردم باشه ؟ تا خواستم جوابشو بدم به طبقه مورد نظر رسیدیم و از آسانسور بیرون اومدیم کنار در روی …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت یازده

  سوزشی که داشتم برام مهم نبود مهم نبود دستم سوخته این مهم بود که کیمیا داره با نگاهش شوهرمو رو قورت میده رو به اهورا گفتم برو لباستو بپوش من حالم خوبه اهورا اما دستم و زیر آب سرد گرفت و گفت _وایسا اول کمی خنک بشه الان میرم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو چهار

خصمانه نگاهش می‌کنم؛ در کمال تعجب جدی می‌شود و می‌گوید: _من پای خواسته‌م هستم جان‌جان خانوم! تا تهشم هستم. عصبی نیشخند می‌زنم: _من بهت گفتم حتی اگه تمام دنیا موافقت کنن من همچین حماقتی و نمی‌کنم.نگفتم؟ متفکر به سقف زل می‌زند و باز هم زیر چانه‌اش را می‌خاراند: _سر عقد …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت چهارده

  دخترخالش با غیض نگاهمون کرد و رفت پایین و شاهرخ دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت: بعدا ب خدمتت میرسم. نیشم وا شد و لبخند پیروزمندی زدم و باهم رفتیم پایین. سه خانوم میانسال همسن و سال مامان شاهرخ بودن و چهارتا دختر جوون و دوتا پسر جوون …

بیشتر بخوانید »