رمان دختر حاج اقا/پارت نه

➖به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.باورم نمیشد آمین این لبها رو بوسیده باشه! هر دم و هر لحظه که بهش فکر میکردم احساس خوشایندی از نوک پام تا فرق سرم جریان پیدا میکرد. اینهمه دختر خوشگل و پولدار اینجا در رفت و آمد بود ولی اون منو بوسید! معنیش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت پانزده

  نگاهش هم دنبال قدم‌های دختر‌ها پیش می‌رود و با لبخند محوی کنج لبش گازی به گوجه سبز می‌زند و نگاهشان می‌کند. _اون مانتو مشکیه عجب چشایی داره! سری با تاسف تکان می‌دهم و می‌گویم: _واسه همین امثال شماهاست که دخترا جرئت تفریح کردن ندارن! نگاهم می‌کند: _خودش میخاره نفهمیدی؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهارده

لبخندی روی لبم می‌آید،دیگر نمی‌دانم چه بگویم!چند لحظه‌ای سکوت بینمان حکم‌فرماست و او سکوت را می‌شکند: _می‌گم جان‌جان خانوم… نفسی با حرص فوت می‌کنم و می‌گویم: _اسم من جانانه! _همون که تو گفتی،می‌گم که… این بار منم که حرفش را قطع می‌کنم: _همون که تو گفتی نه،جانان…تکرار کن! شیطنت وارد …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهارده

به ویلا می رسم. خیلی وقت است، هوا تاریک شده. نگاهی به گوشی ام می اندازم. شارژش تمام و خاموش شده است. خستگی و ضعف شدید، می خواهد؛ چشمانم را مغلوب خواب کند. به جز دیوارکوب ها بقیه چراغ ها خاموش هستند. سلانه سلانه از کنار نشیمن می گذرم. با …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیزده

_که این طور،بازم بره خداروشکر کنه تو اگه بدونی من توی تهران چه چیزایی که ندیدم. در حالی که سیب پوست می‌کنم سری با تاسف تکان می‌دهم: _وضعیت اونم سخته پیمان.توی خونه ی باباش از گل نازک‌تر بهش نمی‌گفتن حالا اسیر مردی شده که هر روز آزارش می‌ده! سرش پایین …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیزده

با غرور و لجبازی پا فشاری می کنم: _نه نمی تونم، قبول کنم. من یه دختر مستقلم و نیازی به ترحم ندارم. کیفم را برمی دارم و با شتاب از اتاق بیرون می زنم. پشت سرم می آید. _صبر کن دِلان! بچه بازی رو بذار کنار! هیچ ترحمی در کار …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هشت

  ➖پشت سر حاج بابا از پله ها پایین اومدم.ذکر میگفت و دونه های تسبیح رو یکی کنار میزد. ناخنمو لای دندونام گذاشتمو عصبی و مضطرب شروع به جویدنش کردم. محال بود بابا محل کارمو ببینه و بعد از این اجازه بده به سرکار رفتن حتی فکر کنم! قبل بیرون …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت دوازده

  نفس بریده از ورزش سر صبحم به سمت مسافرخانه قدم بر می‌دارم؛یک روز نگذشته دلم برای هوای گرگان لک می‌زند،این شهر پر از دود و آلودگی با این هوای گرفته جای مناسبی برای من نبود. بطری آب معدنی را از جیب سویشرت خاکستری رنگم بیرون می‌کشم و آبش را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت دوازده

چشمانش توضیح بیشتری می طلبند. _اون خیاط ماهریه. کنارم می‌نشیند. کنجکاوانه نگاهم می‌کند. _یعنی هم مادرت خیاطی می کنه و هم تو کمک خرج خانوادتی!؟ انعکاس بلند ضربان قلبم در سرم می پیچد. بی رحمانه ناخن انگشت سبابه ام را کنارانگشت شستم فرو می‌کنم. فشار لبهایم روی هم خطی صاف …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفت

زمان دختر حاج آقا

  ➖پوزخند محوی زد و انگار که چیز خنده داری شنیده باشه، سمت سالن مردونه رفت و گفت: – اونقدرا هم مهم نیستی! دمغ و کنف نشدم چون از آدم تلخ بیتفاوتی مثل اون انتظار بیشتری نداشتم.ریز خندیدم و چایی رو مزه مزه کردم. پسر جالبی بود و حقیقتا ازش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت یازده

عزم بلند شدن می‌کنم که همان لحظه اتوبوس راه می‌افتد.با لبخند ژکوندی کنج لبش می‌گوید: _فکر کردی آدرس پری و ندی بیخیال می‌شم؟خانوم مربی هستی واسه خودتی تنهایی نمی‌تونی از پسش بر بیای! یاد دوشب قبل در خاطرم زنده می‌شود؛او زنگ زده بود و با هر روشی سعی کرد آدرس …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت یازده

” حیف که برادر محمد است؛ وگرنه با همان دوربین توی سرش می کوبیدم! آخه آدم چقدر می‌تواند، پر رو باشد؟ ” لبهایم را روی هم می فشارم. _علاقه ای به عکس گرفتن، ندارم. چند قدم سمت در برمی دارم، که جلویم را می‌گیرد. _ولی آخه چرا؟ _شما بگو چرا؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/ پارت شش

رمان دختر حاج آقا

➖صبح ،زودتر از همیشه بیدار شدم اما اجازه دادم اول حاج بابا بیرون بره تا با اون سرو شکلی که دوست دارم از اتاقم بیرون بیام نه اونی که حاجی میپسنده! آخه حاج آقا همیشه میگفت دختر باید لباس ساده و نه خیلی چسبون با رنگهای سنگین و تیره بپوشه، …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به تو جانان،این‌بار را هم گند زدی! _فڪر ڪنم قضیه جدی‌تر از اونی باشه ڪه فڪر می‌ڪردم. دست روی قلبم می‌گذارم و ترسیده برمی‌گردم.با دیدن پارسا نفس گرفته می‌گویم: _ترسوندیم. دست در جیب نزدیڪم می‌آید،خجالت می‌ڪشم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت ده

با بی حوصلگی کوله را روی میز کنارم گذاشتم و گفتم: _سیمین امروزم نیومد؟ نگار با قیچی پارچه گلبهی را برش داد و گفت: _بچه ش مریضه بردش دکتر. مادر پشت میز چرخ نشست و مشغول شد. اخم هایم در هم رفت. آهی کشیدم و با حرص لبهایم را روی …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت چهار

➖دستم و روی بدن گرم و ترمش کشیدم و همونطور که تو حصار دستهام سعی در گرم نگه داشتنش داشتم با با تعجب به در باز پشت بوم نگاه کردم.خیلی کم پیش میومد آقا رحمان صاحبخونه اینجا رو باز بزاره بخصوص که همیشه میگفت دزدا منتظر یه همچین فرصتی ان …

بیشتر بخوانید »