رمان مهاجر/پارت هشت

رمان مهاجر

_نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن… نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت: _مگه نه مامانی؟ سرم را به نشانه ی “نه” تکان دادم و گفتم: _نه گلم.اصلاً مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟ بهار متعجب گفت: _مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟ لبخندی زدم: …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نه

رمان پرنسس

” واضح است؛ شاهین طرف چه کسی را می گیرد! به هر حال چیزی که به چشمش دیده بود، را باور می کند. امیدم ناامید می شود.” آبجی میمنت وارد اتاق شد و گفت: _دخترم، آقا شاهین گفت، بری، بالا اتاقش! با ترس و دلهره نگاه ملتمسانه ای به بهجت …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نه

حرف آخرش منظور دار است و منظورش را هم خیلی خوب می‌رساند. با اخم می‌گویم: _پری ولت نڪرد. فڪش قفل می‌ڪند و سیگار را از ڪنج لبش برمی‌دارد و پرتش می‌ڪند بیرون.. _اما نموند پای من… با زبانم نمڪ می‌پاشم روی زخمش. _ با یه آدمی مثل تو می‌موند ؟لیاقش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت سه

  ➖پوزخند طعنه آمیز ایمان احوالم رو بهم ریخته بود اونقدر که دلم میخواست بزنم به سیم آخر و جلوی حاجی هزار تا فحش زشت و کثیف و آبدار نثارشن کنم. پسره ی داعشی فکر میکرد چون خیلی سال همسایه هستیم میتونه مثل یلدا به منم سخت بگیره و به …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت دو

  ➖سکوت کردم و دو سه قدم به سمتش رفتم. نمیدونم چرا هی سوی چشمام از دستم لیز میخورد و می چرخید سمت عضله های بدنش…بخصوص سینه ی صاف و ورزیدش….! نفس گرفت و وزنه رو بلند کرد و بالا سر خودش نگه داشت. هم دلم میخواست دستمو رو بدنش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هشت

در آشپزخانه‌ام که صدای آقاجانم را می‌شنوم.شربت خاکشیر را این بار با یخ اضافه همراه با لیوان آبی در سینی می‌گذارم و بعد از انداختن نگاه به مادرم که در حال سرخ کردن بادمجان است از آشپزخانه بیرون می‌روم. از مادر یاد گرفته بودم هیچ وقت اخم نکنم برای خانواده‌ام. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشت

رمان پرنسس

خودم را به محمد می رسانم و پشت سرش وارد اتاق شاهین می‌شوم. نگاه شاهین بین من و محمد می‌چرخد. درحالیکه چشم از محمد برنمی دارد، شمرده می‌گوید: _دلان!؟… لطفا چند لحظه بیرون باش … با محمد کار دارم. ناگهان ته دلم خالی می‌شود. ” تازه دو روز است، شاهین …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت هفت

با دیدنِ زنی چادری که رویِ زمین نشسته بود و مدام به سرش می کوبید و مردی که یقه یِ یکی از پرستارهایِ مرد را گرفته بود، متعجب شدم و جلو رفتم. خانم سعیدی آن وسط بود و مدام سعی داشت با حرفش هایش مرد را آرام کند.با خوردن کسی …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت یک

رمان دختر حاج آقا

آخرین دونه ی سیر رو که دهنم گذاشتم، شیشه پراز آب سرکه اش رو انداختم تو سطل آشغال کنار در رستوران و با یه آروغ طولانی درو کنار زدم و داخل رفتم! لپمو خاروندم و از چپ به راست همه رو از نظر گذروندم! کنار پنجره ی عریض مستطیل نشسته …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هفت

زهرخندی دلم را داغ می کند. خانه! آشناست؛ زمانی داشتیم. هم خانه و هم خانواده! اما حالا چه؟ کدام را دارم؟ خانه یا خانواده؟! لب پایینم می لرزد. پیامدش را می دانم، الان وقتش نیست. حتی اجازه ی خروج یک قطره اشک را نمی دهم. سرم را پایین می گیرم. …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هفت

متعصب جواب می‌دهد: _اون مسابقه رو من بردم.حاضرم نیستم یک قرون از اون پول و مفت مفت بدم به این! _چه جوری بردی؟با دو دوزه بازی و کلک؟ نگاهم به سمت امید کشیده می‌شود،با جواب آذر ابروهایش در هم می‌پیچد: _وقتی مدرکی نداری کسی جز خودت حرفت و باور نمی‌کنه …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت شش

که دیگر به هوای معشوقش نتپد!به هوای نگاه های زیبایش دست و پایش نلرزد! ولی مگر می شود؟ حسی که چندین سال، بخاطر آن اسم درون شناسنامه ام سرکوب شده بود،حالا شور به پا کرده بود! دستم را مشت کردم ؛روی قلبم کوبیدم و نالیدم: _لعنتی بس کن! نلرز براش! …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت شش

زیر چشمی به فائزه نگاه کردم، بنظر نمی رسد، از او آبی گرم شود. شاید بشود روی کمک آبجی میمنت حساب کرد. _حالا چیکارم داشتی؟ با فکر و پریشانی از جریان رفتن شهربانو، به کل از بهجت خانم یادم رفته بود. _بهجت خانم بالشت خودشون رو می خوان. با هم …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت پنج

وای بر منی که وقتی به پدرم گفتم بیاید این جا حرف بزنیم،حواسم به بهارکم نبود! حالا چه می کردم اگر می رفت؟چه می کردم اگر می دوید؟ به سمت پدرم برگشتم و با اشک های روان روی گونه هایم،گفتم: _به خدا اگه شنیده باشه، نمی بخشمتون…نمی بخشم! شالم را …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت شش

پایش را روی گاز گذاشته بود و داشت تمام بدبختی‌هایش را گردن آقاجانم می‌انداخت.با خشم و تمسخر نگاهی به صورت و دست تماما خالکوبی اش که با وجود تیشرت ارتشی تنش تماما پیداست،می‌اندازم و این بار نوبت من است که او را به رگبار حرف‌هایم بگیرم: _اگه آدم صاف و …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت چهار

با همین سوختنش،خنکیِ زیبایی را به جان می خریدم. هر چند تمام این کار ها شاید فقط ذره ای از بلا هایی را که سر من و دخترکم آورده بودند را جبران می کردند،ولی راضی بودم…از این که،از این به بعد می توانستم با دخترکم زندگیِ جدیدی را شروع کنم،بسی …

بیشتر بخوانید »