رمان خاطره/پارت پنج

مادر در حالی که گل‌گاو زبان را می‌آورد با دل‌آشوبی حرفش را می‌زند: _چه آبرو ریزی شد،بیچاره پارسا… بگیر حاج‌مصطفی این و بخور برات خوبه. آقاجان لیوان را از دست مادر می‌گیرد و با تأسف سر تکان می‌دهد: _این پسر پاک زده به طبل بی‌عاری،خدا می‌دونه مردم چه چیزا که …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت سه

_بهت که گفتم،اگه امروز کارهایی که می گم رو انجام بدی؛از فردا دیگه کاری به کارت ندارم. دو دل بودم؛اگر از این ماشین پیاده می شدم و پدرم مرا باز مجبور به این ازدواج اجباری می کرد چه؟ لحظه ای پشیمان شدم؛از این که با او تا اینجا آمدم. اما …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهار

می دانستم دردش چیست؟ پست فطرت نگران خودش بود که زندگی شخصی اش پیش کارمندانش لو نرود. در را کوبید و رفت. بلافاصله رفتم با شهربانو تماس گرفتم امروز چندساعتی جای من بیاید. اولش بهانه آورد که نمی توانم کارم زیاد است و… اما با کلی زبان بازی بالاخره برای …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهار

  سرم را ڪه بالا می‌گیرم چشمانم از آینه‌ی جلوی ماشین قفل چشمانش می‌شود. نفسم را فوت می‌ڪنم و به جای اویی ڪه قصد حرف زدن ندارد می‌گویم: _چی می‌خوای؟ حس می‌ڪنم پوزخند می‌زند،ڪلامش نیش دارد: _یه راننده تاڪسی چی می‌خواد؟ دارم می‌رسونم‌تون خانوم. این بار من به رویش پوزخند …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سوم

  با احتیاط از پله‌های سنگی پایین می‌روم؛سینی کمی در دستم تکان می‌خورد و مقداری از دوغ خانگیِ هنر دست مامانم در سینی می‌ریزد. نفسی فوت می‌کنم‌‌؛خانه‌ی پارسا با دو پله در طبقه‌ی زیرین بود و خانه‌ی ما با هشت پله در طبقه‌ی بالا. روبه‌روی خانه‌اش می‌ایستم و با انگشتر …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سوم

رفتم سر یخچال و دسته سبزی که لای روزنامه از دیروز مانده بود را بیرون کشیدم و نشستم به پاک کردن که یکهو چشمم به آگهی افتاد. برق حقوق ماهیانه دو میلیون تومان چشمم را زد. تاریخ روزنامه دو روز پیش را نشان میداد. پریدم سمت تلفن و شماره موبایل …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/ پارت دو

_من که دیگه وسایل خونم رو هم بخشیدم،دیگه باید چیکار کنم، دست از سرم بردارید؟ زن متعجب گفت: _چی می گی؟ دوباره پوزخندی زدم؛ قصد داشتم بااین روش تنفرم را به او نشان بدهم.زن چندقدمی به جلو آمد،دست های لرزانش را بر رویِ شانه هایم قرار داد و گفت: _رهاجان!باتواما. …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت اول

  هرقدمی که بر می داشتم دلم بیشتر به حال خودم می سوخت.من در این دنیای بی رحم با یک بچه کوچک،چه می کردم؟دنیایی که به هیچ کس رحم نمی کرد.چقدر دلتنگ بودم!دلتنگ گذشته ای که گمش کرده بودم.دوست داشتم درمیان نداشته هایم ،حداقل گذشته ام را داشته باشم.دستم را …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت دو

صدای آذر حواسم را از آن‌ها پرت می‌کند: _باختی دیگه پسر جان قبولش کن. چشم‌غره‌ای مهمان نگاه آذر می‌کنم و با طعنه می‌گویم: _الان خوش‌حالی؟ با ابروهای بالا پریده و صورتی که از هیجان گلگون شده جواب می‌دهد: _خیلی…!حالم جا اومد شاخ این بچه پرو ها رو شکستم تو رو …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت یک

برای بار هزارم دستم را روی زنگ می‌گذارم و خود را در معرض دید آیفون تصویری خانه‌اش قرار می‌دهم تا بلکه معجزه‌ای رخ داده و در باز شود. یک نفر نیست به من بگوید وقتی نیم ساعت پشت این در ایستاده و مرتب زنگ می‌زنی اگر کسی خانه باشد که …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت دوم

کنترل صدایش را از دست داد. شانه ام را گرفت و داد زد: _معلوم هست چته؟ این چرت و پرتا چیه میگی؟ کدوم انتخاب؟ کدوم تصمیم؟ اصلا با اجازه کی از طرف من تصمیم می گیری؟ محض اطلاعت یه طرف این رابطه منما! این شد دوبار! در مدتی که برای …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت یک

  شیر آب کنار حوض را باز کردم و با اکراه افتادم به جان لکه های خون روی لباس و تمام حرصم را سرش خالی کردم. سر چرخاندم. روی پله ی دوم نشسته و سرش را پایین انداخته بود. سمتش براق شدم: _آخه تو مگه فردا امتحان نداری؟… دعوا کردنت …

بیشتر بخوانید »